خواجه نصير الدين الطوسي
61
اخلاق ناصرى ( فارسى )
در دل او راسخ بود به حد شيفتگى و عشق رسد و ننك دارد كه سلطان عالى را مسخر شيطان ( سلطان خ ب ) بطن و فرج كند يا باشرف اجزاء خدمت اخس اجزا كند و سرور مزخرف بلذتى كند كه ديگر حيوانات را در آن شركت است ( و د خ ب ) چه آن لذت حسى باشد و در معرض زوال و انتقال بود و از تواتر و تعاقب مؤدى به ملالت و كراهت و مفضى بالم و لذت عقلى بخلاف اين پس ظاهر شد كه لذت عقلى ذاتى مىباشد نه حسى و عرضى ، كسى كه لذت حقيقى ادراك نكرده باشد چگونه بدان مايل شود و تا رياست ذاتى فهم نكند از كجا طالب آن باشد همچنين تا بر خير مطلق و فضيلت تام وقوف نيابد نشاط و ارتياح صورت نبندد . و حكماى قديم را مثلى بوده است كه در هياكل و مساجد آن را اثبات كردندى و آن اينست كه فرشتهء كه موكل است بر دنيا ميگويد كه در دنيا خيرى هست و شرى هست و چيزى هست نه خير و نه شر و هركه اين هر سه را بشناسد چنان كه بايد شناخت از من خلاص يابد و سلامت بماند و هركه نشناسد او را بكشم بتباهترين كشتنى و آنچنان بود كه من او را يك بار نكشم تا از من برهد بلكه او را آهسته آهسته ميكشم در زمان دراز و اگر كسى در اين مثل تأمل كند بر معانى مسائل گذشته تنبيه يابد . و اما شرح لذت سعادت گوئيم لذت بر دو نوع بود يكى فعلى و ديگرى انفعالى . لذت فعلى بحسب نظر اول از روى مجاز مانند لذت ذكور در مباشرت . و لذت انفعالى مانند لذت اناث و لذت انفعالى سريع الزوال بود چه از طريان احوال مختلف منتقل و متبدل شود و لذت فعلى ذاتى بود و از جهت امتناع او از انفعال متغير نشود .